وب نوشت های یک بیش فعال فرهنگی

فرهنگ دینی و شیعی مظلوم تر از همیشه، باز هم بر بلندای افق بشریت به روشنی می درخشد.

وب نوشت های یک بیش فعال فرهنگی

فرهنگ دینی و شیعی مظلوم تر از همیشه، باز هم بر بلندای افق بشریت به روشنی می درخشد.

وب نوشت های یک بیش فعال فرهنگی
پیام های کوتاه
  • ۲ شهریور ۹۵ , ۱۰:۲۱
    سلام
  • ۱ شهریور ۹۵ , ۱۱:۵۳
    سلام
آخرین نظرات
  • ۲ فروردين ۹۶، ۱۴:۲۷ - سیامک پور اسد
    ✔ +
  • ۲۵ اسفند ۹۵، ۱۲:۳۶ - گل نرگس
    +++
  • ۲۲ اسفند ۹۵، ۲۱:۴۷ - سیامک پور اسد
    +
  • ۲۰ اسفند ۹۵، ۲۲:۳۷ - سیامک پور اسد
    +++
پیوندها
چهارشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ق.ظ

داستان دنباله دار فرار از جهنم: قسمت سی و نهم

. ( قسمت سی و نهم: امتحانش مجانیه )

.

دم در دبیرستان منتظرش بودم ... به موبایل حاجی زنگ زدم... گوشی رو برداشت ...

.

زنگ زدم بهت خبر بدم می خوام دو روز پسرت رو قرض بگیرم... من به تو اعتماد کردم؛ می خوام تو هم بهم اعتماد کنی... هیچی نپرس ... قسم می خورم سالم برش می گردونم...

.

.

سکوت عمیقی کرد ... به کی قسم می خوری؟ ... به یه خدای مرده؟ ... .

چشم هام رو بستم و سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم... من تو رو باور دارم ... به تو و خدای تو قسم می خورم ... به خدای زنده تو ... .

منتظر جواب نشدم ... گوشی رو قطع کردم ... گریه ام گرفته بود ... صدای زنگ مدرسه بلند شد ... خودم رو کنترل کردم ... نباید توی این شرایط کنترلم رو از دست می دادم ...

.

.

بین جمعیت پیداش

کردم ... رفتم سمتمش ...

.

- هی احد ...

.

برگشت سمت من ...

.

- من دوست پدرتم ... اومدم دنبالت با هم بریم جایی ... اگر بخوای می تونی به پدرت زنگ بزنی و ازش بپرسی ...

.

.

چند لحظه براندازم کرد ... صورتش جدی شد ... من بچه نیستم که از کسی اجازه بگیرم ... تو هم اصلا شبیه دوست های پدرم نیستی ... دلیلی هم نمی بینم باهات بیام ...

.

.

نگهبان های مدرسه از دور حواسشون به ما جمع شد ... دو تاشون آماده به حمله میومدن سمت من ... احد هم زیرچشمی اونها رو نگاه می کرد و آماده بود با اومدن اونها فرار کنه ...

.

.

آروم بارونیم رو دادم کنار و اسلحه رو نشونش دادم ... ببین بچه، من هیچ مشکلی با استفاده از این ندارم ... یا با پای خودت با من میای ... یا دو تا گلوله خالی می کنم توی سر اون دو تا ... اون وقت ... بعدش با من میای ... انتخاب با خودته...

.

- شایدم اونها اول با یه گلوله بزنن وسط مغز تو ...

.

خندیدم ... سرم رو بردم جلوتر ... شاید ... هر چند بعید می دونم اما امتحانش مجانیه ... فقط شک نکن وسط خط آتشی ... .

و دستم رو محکم دور گردنش حلقه کردم ... .

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۹
مهدی ابوفاطمه

نظرات  (۱)

۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۰:۰۳ علیرضاتورانداز

سلام دوست عزیز

باید یک نکته را عرض کنم تبادل لینک باعث افزایش امتیاز سایت درگوگل میشود ودرنتیجه بازدید کنندگان سایت شما افزایش میابد لطفا مارا با آدرس

http://ketabkhanekolbe.rzb.ir/

وبه نام کتاب خانه کلبه کوچک لینک کنید و در پست دوم خبر دهید تا شمارا لینک کنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی