وب نوشت های یک بیش فعال فرهنگی

فرهنگ دینی و شیعی مظلوم تر از همیشه، باز هم بر بلندای افق بشریت به روشنی می درخشد.

وب نوشت های یک بیش فعال فرهنگی

فرهنگ دینی و شیعی مظلوم تر از همیشه، باز هم بر بلندای افق بشریت به روشنی می درخشد.

وب نوشت های یک بیش فعال فرهنگی
پیام های کوتاه
  • ۲ شهریور ۹۵ , ۱۰:۲۱
    سلام
  • ۱ شهریور ۹۵ , ۱۱:۵۳
    سلام
آخرین نظرات
  • ۲ فروردين ۹۶، ۱۴:۲۷ - سیامک پور اسد
    ✔ +
  • ۲۵ اسفند ۹۵، ۱۲:۳۶ - گل نرگس
    +++
  • ۲۲ اسفند ۹۵، ۲۱:۴۷ - سیامک پور اسد
    +
  • ۲۰ اسفند ۹۵، ۲۲:۳۷ - سیامک پور اسد
    +++
پیوندها
شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۴۰ ب.ظ

داستان فرار از جهنم: قسمت بیست و هفتم

( قسمت بیست و هفتم: به من اعتماد کن )

.

روز قدس بود ... صبح عین همیشه رفتم سر کار ... گوشی روی گوش، مشغول گوش دادن قرآن، داشتم روی ماشین یه نفر کار می کردم ... اما تمام مدت تصویر حنیف و حرف های سعید توی سرم بود ... .

.

ازش پرسیدم:

_از کاری که کردی پشیمون نیستی؟ ... خیلی محکم گفت:

_نه، هزار بار هم به اون شب برگردم، بازم از اون زن دفاع می کنم ... حتی اگر بدتر از اینم به سرم بیاد... .

.

ولی من پشیمون بودم ... خوب یادمه ... یه پسر بیست و دو سه ساله، ماشین کارل رو ندید و محکم با موتور خورد بهش... در چپش ضربه دید ... کارل عاشق اون ماشین نو بود ... .

اسلحه اش رو از توی ماشین در آورد ... نمی دونم چند تا گلوله توی تنش خالی کرد ... فقط یادمه کف خیابون خون راه افتاده بود ... همه براش سوت و کف می زدن ... من ساکت نگاه می کردم ... خیلی ترسیده بودم ... فقط ۱۵ سالم بود ... .

.

شاید سرگذشت ها یکی نبود ... اما اون بچه هایی رو که مسلمان ها شعارش رو می دادن ... من با گوشت و پوست و استخوانم وحشت، تنهایی و بی کسی شون رو حس می کردم ...

.

 ترس، ظلم، جنایت، تنهایی، توی مخروبه زندگی کردن ... اینها چیزهایی بود که سعی داشتم فراموش شون کنم ... اما با اون حرف ها و تصاویر دوباره تمامش برگشت ... .

.

اعصابم خورد شده بود ... آچار رو با عصبانیت پرت کردم توی دیوار و داد زدم ... لعنت به همه تون ... لعنت به تو سعید ... .

.

رفتم توی رختکن ... رئیس دنبالم اومد ...

_کجا میری استنلی؟ ... باید این ماشین رو تا فردا تحویل بدیم. همین جوری هم نیرو کم داریم ...

.

همین طور که داشتم لباسم رو عوض می کردم گفتم:

_نگران نباش رئیس، برگردم تا صبح روش کار می کنم ... قبل طلوع تحویلت میدم ... .

_می تونم بهت اعتماد کنم؟ ...

.

.

اعتماد؟ ... اولین بار بود که یه نفر روم حساب می کرد و می خواست بهم اعتماد کنه ...

.

محکم توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم: _آره رئیس، مطمئن باش می تونی بهم اعتماد کنی ...

.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۱۵
مهدی ابوفاطمه

نظرات  (۵)

۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۶ مهدی زراعتی رخشاندل
سلام
ممنون
خواندم و لذت بردم
۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۹ سربازکوچولو ...
سلام زیبا بود
۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۱۱ دختر مسلمان
سلام
عالی ، خدا قوت
۱۶ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۹ آقای سر به هوا ...
خیلی هم خوب ...
قیمه
گوشت و با پیاز تفت میدیم بعد ادویه میزنیم میزاریم با مقداری اب بپزه بعد از پختن لپه ها رو که از قبل خیس کرده بودیم میریزیم توش و مهلت میدیم تا بپزه و در همین حین سیب زمینی ها رو خلال کرده و سرخ می کنیم و بعد از پختن لپه ها به خورشتمون رب اضافه می کنیم و هنگام سرو غذا سیب زمینی رو کنار بشقاب می ریزیم
دقت کنید در پایان مراحل پخت ابلیمو و نمک اضافه کنید
با تشکر

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی